حانیهحانیه، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 9 روز سن داره

عسل مامان

واکسن

تا چشم رو هم گذاشتیم دو ماه گذشت و باااااز واکسن ... 16 بهمن که یه روز برفی ای هم بود ، مامان از خواب بیدارم کرد. قطره استامینوفن بهم داد و حاضر شدیم تا با بابا و آقاجون بریم و واکسن بزنیم. وقتی رسیدیم خانوم پرستار واکسن زن داشت صبحونه میخورد. پس من با بابام توی راهرو گردشی کردیم. این اولین باری بود که من قبل از اینکه با آمپول بالا سرم بایستند بیدار بودم. پس موقع واکسن زدن که رسید، مامان من رو روی تخت خوابوند و من با دقت تمام نیگا نیگا می کردم. واکسن زده شد. 2 تا! یکی پای راست و یکی پای چپ! گریه ام گرفت و 2 تا قطره هم توی دهنم ریختن. وقتی گریه ام گرفت خانوم پرستار واکسن زن بهم گفت : موش موشک گریه نکن. من هم آروم شدم و نیگاش کرد...
24 بهمن 1392

نیم سالگی

  شش ماه گذشت و من نییییییییییییییییم سالمه ... با دو روز تاخیر ( چون من حال نداشتم ) تولد نیم سالگی من با حضور مامان و بابا برگزار گردید   تولد منه؟؟؟!!!! هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا!!!! تولد تولد تولدم مبارک مبارک مبارک نیم سالگیم مبارک اِ اِ اِ اِ شمع ها چرا خاموش شد؟؟!! بابا!!! تو خاموش کردیشووون؟؟؟!!!  خب تولدت مبارک باشه بابایی شووووووخی کردم   ...
21 بهمن 1392

برف

امروز برف اومده ... ما هم رفتیم پشت بوم خونه که سفید شده بود . این اولین باری بود که هم برف می دیدم هم پشت بوم رفتم اول از همه مامان دستم رو روی برف گذاشت. اینم جاش!!   اینم خودم    برف کم بوود اما هوا خوب سرد بود مماغم زودی قرمز می شد   آدم برفی که نشد بسازیم   پس بریم خووووونه ...
15 بهمن 1392

ساندویچ

قل خوردن این روزا شده کار من ... هی میرم...   هی بر میگردم ...   تهنایی که نمیشه!! پتویی رو هم با خودم می برم ...   ساندویچ آماده است   اِ اِ اِ اِ من رو نخوووووووووووووووور ...
15 بهمن 1392

بازی

مامانم که این روزا میبینه من تهنایی میتونم بشینم(البته باید مواظب سقوطم هم باشن!!!)... برام یه جای دنج درست کرده و بالش های امنیتی گذاشته تا من خودم بازی کنم...  با پستونک میوه خوریم که همه جاش خوشمزه است (هم سرش که سیب و موز ازش میاد توی دهنم،چه دسته اش ) هم بازی می کنم و هم می خورمش بفرما!!! ...
15 بهمن 1392

میوه خور

من میوه ها رو خیلی دوست دارم ... به به چه میوه هایی !!!   به من یه میوه بدید لفطا   نه زحمت میشه بذار خودم برم   سیب جان خودت بیا توی دهنم   نمیای ؟؟؟ خب من میام پایین پیشت   بابا وایسا سیبم رو بردارم   آهان حالا شد   ...
9 بهمن 1392
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل مامان می باشد