واکسن
تا چشم رو هم گذاشتیم دو ماه گذشت و باااااز واکسن ... 16 بهمن که یه روز برفی ای هم بود ، مامان از خواب بیدارم کرد. قطره استامینوفن بهم داد و حاضر شدیم تا با بابا و آقاجون بریم و واکسن بزنیم. وقتی رسیدیم خانوم پرستار واکسن زن داشت صبحونه میخورد. پس من با بابام توی راهرو گردشی کردیم. این اولین باری بود که من قبل از اینکه با آمپول بالا سرم بایستند بیدار بودم. پس موقع واکسن زدن که رسید، مامان من رو روی تخت خوابوند و من با دقت تمام نیگا نیگا می کردم. واکسن زده شد. 2 تا! یکی پای راست و یکی پای چپ! گریه ام گرفت و 2 تا قطره هم توی دهنم ریختن. وقتی گریه ام گرفت خانوم پرستار واکسن زن بهم گفت : موش موشک گریه نکن. من هم آروم شدم و نیگاش کرد...











